شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاه شاهان گدای حضرت اوست / جان عالم فدای حضرت اوست
در نظر این و آن نمی آید / دیده خلوت سرای حضرت اوست
در دلم غیر او نمی گنجد / دیگری کی به جای حضرت اوست
همه کس آشنای خود یابد / هر که او آشنای حضرت اوست
من ز خود فانیم به او باقی / این حیات از بقای حضرت اوست
زاهدان در هوای حور و بهشت / دل من در هوای حضرت اوست
نعمت الله که میر مستان است / نزد رندان عطای حضرت اوست