شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۳۴۱| ” میراثدار ادب پارسی “
جانم خیال شد به خیال خیال دوست / دل بیقرار گشت به عشق وصال دوست
هر کس به آرزوی جمالست در جهان / مائیم و آرزوی خیال جمال دوست
مهر منیر چیست شعاعی ز روی یار / یا کیست ماه نو چو غلامی هلال دوست
تا زنگ غیر ز آئینهٔ دل زدوده ام / در آینه ندیده ام الوصال دوست
مردم ندیده اند و گر سرو راستین / بر جویبار دیدهٔ ما چون هلال دوست
ما را کمال نیست به خود ای عزیز ما / داریم ما کمال ولی از کمال دوست
سید تو بار جان منه اندر وثاق دل / کاین خانه جای رخت بود یا محال دوست
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.