شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم ما روشن به نور روی اوست / هرچه بیند دوست را بیند به دوست
عاشق و معشوق ما هر دو یکی است / تا نپنداری که این رشته دوتوست
جرعهٔ جام می ما هر که خورد / چون محبان دائما در جستجوست
عشق سرمست است و فارغ از همه / عقل مخمور است و هم در گفتگوست
بسته ام نقش خیالش در نظر / هرچه دیده می شود چشمم بر اوست
خرقه می شویم به جام می مدام / مدتی شد تا مرا این شست و شوست
هر که بیند نعمت الله با همه / بد نبیند هرچه می بیند نکوست