شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم ما روشن به نور روی اوست / لاجرم من دوست می بینم به دوست
دیده ای کو نور او بیند به او / بد نبیند هرچه می بیند نکوست
جام می ارچه حبابست ای پسر / این کسی داند که او را آبروست
گر هزار آئینه آید در نظر / در همه آیینه ها چشمم بر اوست
اصل و فرع ما و تو هر دو یکی است / تا نپنداری که این رشته دوتوست
عشق سرمست است و دایم در حضور / عقل مخمور است از آن در گفتگوست
نعمت الله خرقه می شوید به می / پاک شوید کار او این شست و شوست