شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را وجود نیست و گر هست وجود اوست / بود وجود ما به حقیقت وجود اوست
بی نور بود ِ او نبُود بود هیچ بود / بودی که هست پرتوی از نور بود اوست
بشنو به ذوق گفتهٔ عشاق بزم عشق / کین قول عاشقانه ز گفت و شنود اوست
عود دلم به آتش عشقش روان بسوخت / بوی خوشی که می شنوی بوی عود اوست
گر رند دردمند خورد درد گو منال / کاین شربتی نکوست زیان نیست سود اوست
مستیم و لاابالی و بر دست جام می / در بزم هر چه هست ز انعام جود اوست
این قول سید است که نامش چو بشنوی / واجب شود به تو سخنی کان درود اوست