شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشنو ای دوست این سخن از دوست / به حقیقت حقیقت همه اوست
همه عالم وجود از او دارند / لاجرم هرچه باشد آن نیکوست
تار و پود وجود می نگرم / می نماید دو تو ولی یک توست
زلف او مشک ناب می ریزد / مجلس ما ز بوی خوش خوشبوست
ذره از آفتاب روشن شد / ذره ذره ببین که آن مه روست
نزد یارم کجا بود اغیار / نبود دوستدار او جز دوست
نعمت الله که سید الفقراست / میر میران به پیش او انجوست