شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان ما بی عشق جانان هیچ نیست / درد دل داریم و درمان هیچ نیست
در همه جان جز که هم جان هیچ نیست / تن چه باشد زانکه هم جان هیچ نیست
بگذر از دنیی و عقی باده نوش / جز می و ساقی رندان هیچ نیست
نزد مصری شهر بغداد است هیچ / کوبنان چبود که کرمان هیچ نیست
با سبک روحان نشین ای جان من / زانکه صحبت با گرانان هیچ نیست
غیر او هیچست اگر گوئی که هست / هرچه باشد غیر او آن هیچ نیست
ظاهر و باطن همه عین وی است / غیر او پیدا و پنهان هیچ نیست
دنیی و عقبی و جسم و جان همه / ای عزیزان نزد رندان هیچ نیست
هر چه هست از جزو و کل کاینات / بلکه این مجموع انسان هیچ نیست
با وجود سید هر دو سرا / بینوا چبود که سلطان هیچ نیست