شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۸۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان ندارد هر که جانانیش نیست / گرچه تن دارد ولی جانیش نیست
زاهد گوشه نشین در عشق او / هست از زاهد ولی آنیش نیست
کفر زلفش گر ندارد دیگری / کی بود مومن که ایمانیش نیست
بی سر و سامان شدم در عاشقی / ای خوش آن رندی که سامانیش نیست
ساغر می گر چه دارد جرعه ای / همچو خم ، ذوق فراوانیش نیست
هر دلی کز عشق او شد دردمند / غیر دُرد درد درمانیش نیست
سید سرمست مهمان من است / هیچکس چون بنده مهمانیش نیست