شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

او با تو ، تو را از او خبر نیست / جز عین یکی ، یکی دگر نیست
نقشی که خیال غیر دارد / صاحبنظرش بر آن نظر نیست
چون صورت دوست معنی ماست / بس معتبر است و مختصر نیست
در بحر گهر بود ولیکن / چون دُر یتیم ما گهر نیست
در کوچهٔ ما بیا و بنشین / زان کوچه مرو که ره به در نیست
ما خرقهٔ خویش پاک شستیم / از هستی ما بر او اثر نیست
خیر البشر است سید ما / گویند بشر ولی بشر نیست