شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زاهدان را ذوق رندان هست نیست / رند را میلی بر ایشان هست نیست
در دل ما مهر دلبر هست نیست / جان ما جز عشق جانان هست نیست
یوسف گل پیرهن آمد به باغ / این چنین گل در گلستانی هست نیست
هر که دارد هرچه دارد آن اوست / هرچه هست و بود و بی آن هست نیست
گنج او در کنج ویران نیست هست / خازن آن غیر سلطان هست نیست
درد نوش دردمند عشق او / خاطرش با صاف درمان هست نیست
همچو سید رند سرمست خوشی / در میان می پرستان هست نیست