شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۳۹۹| ” میراثدار ادب پارسی “
زاهدان را ذوق رندان هست نیست / رند را میلی بر ایشان هست نیست
در دل ما مهر دلبر هست نیست / جان ما جز عشق جانان هست نیست
یوسف گل پیرهن آمد به باغ / این چنین گل در گلستانی هست نیست
هر که دارد هرچه دارد آن اوست / هرچه هست و بود و بی آن هست نیست
گنج او در کنج ویران نیست هست / خازن آن غیر سلطان هست نیست
درد نوش دردمند عشق او / خاطرش با صاف درمان هست نیست
همچو سید رند سرمست خوشی / در میان می پرستان هست نیست
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.