شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صحبت جانان من مجلس روحانی است / مفرش خاک درش مسند سلطانی است
لایق هر عاشقی نیست غم عشق او / شادی جان کسی کو به غم ارزانی است
مایهٔ دکان جان درد دل است ای عزیز / حاصل سودای عشق بی سر و سامانی است
شهر وجودم تمام بندهٔ فرمان اوست / جملهٔ اقلیم دل مملکت جانی است
کفر سر زلف او رونق ایمان من / رونق ایمان ز کفر این چه مسلمانی است
لیلی صاحب نظر واله و مجنون او / عاقلی و عشق او غایت نادانی است
دوش درآمد ز در دلبر سرمست و گفت / عاشق یکتای من سید بی ثانی است