شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در نظر عالم چو جامی پر می است / جام من بی خدمت ساقی کی است
چشم ما روشن شده از نور او / هرچه ما را در نظر آید وی است
عالمی از جود او دارد وجود / بی وجودش ما سوی الله لاشی است
صوت نائی می رسد ما را به گوش / دیگران گویند آواز وی است
نوش کن آب حیات معرفت / تا بدانی زنده دل از وی حی است
جام را بگذار و خم می بجو / همت عالی بر آن خم می است
آفتابست او و سید سایه اش / هر کجا او می رود او در پی است