شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

علم ما در کتاب نتوان یافت / سر آب از شراب نتوان یافت
بی حجاب است و خلق می گویند / حضرتش بی حجاب نتوان یافت
چشم ما بحر در نظر دارد / به ازین بحر و آب نتوان یافت
ما به شب آفتاب می بینیم / گر چه شب آفتاب نتوان یافت
گنج عشقش حساب نتوان کرد / بی حسابش حساب نتوان یافت
بگذر از نقش و از خیال مپرس / که خیالش به خواب نتوان یافت
در خرابات همچو سید ما / رند و مست و خراب نتوان یافت