شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۴۱۷| ” میراثدار ادب پارسی “
بی درد دل ای دوست دوا را نتوان یافت / بی رنج فنا گنج بقا را نتوان یافت
تا عاشق و رندانه به میخانه نیائی / رندان سراپردهٔ ما را نتوان یافت
تا نیست نگردی تو از این هستی موهوم / خود را نشناسی و خدا را نتوان یافت
آئینهٔ دل تا نبود روشن و صافی / حسنی نتوان دید و صفا را نتوان یافت
خوش آب و هوائی است می و کوی خرابات / خود خوشتر از این آب و هوا را نتوان یافت
درویش و فقیریم و ازین وجه غنی ایم / بی فقر ، یقین دان که غنا را نتوان یافت
چشمی که نشد روشن از این دیده سید / بینا نبود نور لقا را نتوان یافت
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.