شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی درد دل ای دوست دوا را نتوان یافت / بی رنج فنا گنج بقا را نتوان یافت
تا عاشق و رندانه به میخانه نیائی / رندان سراپردهٔ ما را نتوان یافت
تا نیست نگردی تو از این هستی موهوم / خود را نشناسی و خدا را نتوان یافت
آئینهٔ دل تا نبود روشن و صافی / حسنی نتوان دید و صفا را نتوان یافت
خوش آب و هوائی است می و کوی خرابات / خود خوشتر از این آب و هوا را نتوان یافت
درویش و فقیریم و ازین وجه غنی ایم / بی فقر ، یقین دان که غنا را نتوان یافت
چشمی که نشد روشن از این دیده سید / بینا نبود نور لقا را نتوان یافت