شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان به خلوت سرای جانان رفت / دل سرمست سوی مستان رفت
آفتابی به ماه رو بنمود / گشت پیدا و باز پنهان رفت
مدتی زاهدی همی کردم / توبه بشکستم این زمان آن رفت
عمر باقی که هست دریابش / در پی عمر رفته نتوان رفت
هرکه جمعیتی ز خویش نیافت / ماند بیگانه و پریشان رفت
باز حیران ز خاک برخیزد / از جهان هر کسی که حیران رفت
نعمت الله رفیق سید شد / یار ما رفت گوئیا جان رفت