شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار ما رفت گوییا جان رفت / جان چه قدرش بود که جانان رفت
عمر ما بود رفت چه توان کرد / در پی عمر رفته نتوان رفت
هر که با ما دمی نشد همدم / دم آخر که شد پریشان رفت
رند مستی ز بزم ما کم شد / گوییا در پی حریفان رفت
بود حلّال مشکلات همه / لاجرم چون برفت آسان رفت
نور چشم است در نظر پیداست / گرچه از چشم خلق پنهان رفت
نعمت الله جان به جانان داد / عاشقانه به بزم سلطان رفت