شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۴۲۲| ” میراثدار ادب پارسی “
یار ما رفت گوییا جان رفت / جان چه قدرش بود که جانان رفت
عمر ما بود رفت چه توان کرد / در پی عمر رفته نتوان رفت
هر که با ما دمی نشد همدم / دم آخر که شد پریشان رفت
رند مستی ز بزم ما کم شد / گوییا در پی حریفان رفت
بود حلّال مشکلات همه / لاجرم چون برفت آسان رفت
نور چشم است در نظر پیداست / گرچه از چشم خلق پنهان رفت
نعمت الله جان به جانان داد / عاشقانه به بزم سلطان رفت
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.