شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رند سرمستی ز پا افتاد و رفت / سر به پای خم می بنهاد و رفت
بی خیانت او امانت را سپرد / عاشقانه جان به جانان داد و رفت
گندم و جو کاشت خرمن گرد کرد / داد خرمن را همه بر باد و رفت
شد مجرد خرقه را اینجا گذاشت / ماند این دنیای بی بنیاد و رفت
هر که او با ما درین دریا نشست / در محیط بیکران افتاد و رفت
گرچه بسیاری غم هجران کشید / وصل او چون یافت شد دلشاد و رفت
لطف سید بندهٔ خود را نواخت / بنده شد از لطف او آزاد و رفت