شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار ما زاری ما نشنید و رفت / آمد و در حال وا گردید و رفت
زلف او در تاب رفت از دست ما / دل ربود و سر ز ما پیچید و رفت
جان ما را یک زمان دلشاد کرد / حال ما را یک زمان وا دید و رفت
عمر ما بود و روان از ما گذشت / گفتمش بنشین دمی نشنید و رفت
گر چه او با جان منش پیوندهاست / بی وفا پیوند خود ببرید و رفت
عقل آمد تا مرا راهی زند / رند مستی دید از او ترسید و رفت
نعمت الله بود یار غار ما / گوشه ای از بوستان بگزید و رفت