شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در ره عشق چو ما بی سر و پا باید رفت / راه را نیست نهایت ابدا باید رفت
ما از این خلوت میخانه به جائی نرویم / که از این جنت جاوید چرا باید رفت
گر علاجی طلبد خسته به درگاه طبیب / دردمندانه به امید دوا باید رفت
هر که دارد هوس دار بقا خوش باشد / بی سر و پا به سر دار فنا باید رفت
عارف ار آنکه به میخانه رود یا مسجد / هر کجا می رود از بهر خدا باید رفت
در پی عشق روان شو که طریقت اینست / تو چه دانی که در این راه کجا باید رفت
نعمت الله سوی کعبه روانست دگر / عاشقانه چو وی از صدق و صفا باید رفت