شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عقل مشوش دماغ از سر ما رفت رفت / عشق درآمد ز در عقل ز جا رفت رفت
نقش خیالی نگاشت هیچ حقیقت نداشت / بود هوا در سرش هم به هوا رفت رفت
عمر به باد هوا داد در این گفتگو / میل صوابی نکرد راه خطا رفت رفت
عاشق مستی رسید عربده آغاز کرد / عاقل مخمور از آن از بر ما رفت رفت
هرکه به دریا فتاد نام و نشانش مجو / بشنو و دیگر مگو خواجه چرا رفت رفت
جام حبابی پر آب گر شکند صورتش / معنی او آب بود آب کجا رفت رفت
سید هر دو سرا آمده بود از خدا / باز به حکم خدا نزد خدا رفت رفت