شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا که سودای خیالش در سُویدا جا گرفت / چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
از بلای عشق آن بالا نمی نالیم ما / مبتلائیم از بلا این کار ما بالا گرفت
موج دریا می رسد ما را به دریا می کشد / اختیاری نیست ما را کی بود بر ما گرفت
عاشق مستیم اگر گفتیم اناالحق دور نیست / مرد عاقل کی گنه بر عاشق شیدا گرفت
در خرابات مغان خوش گوشه ای بگرفته ایم / گر بقا خواهی همین جا بایدت مأوا گرفت
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رود / لاجرم آب وجود ما همه دریا گرفت
هر کسی دستی زده بر دامن صاحبدلی / نعمت الله دامن یکتای بی همتا گرفت