شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم مستش گوشه ای از ما گرفت / گوئیا از ما عنایت وا گرفت
عارفانه خلوتی خالی گزید / کنج خلوتخانهٔ تنها گرفت
دل ز هجرش گر بنالد گو بنال / دیگران را کی بود بر ما گرفت
بر امید وصل او جان عزیز / رفت و بر خاک درش مأوا گرفت
آب چشم ما به هر سو شد روان / سو به سوی ما همه دریا گرفت
در بلای عشق او افتاد دل / زان بلا این کار ما بالا گرفت
نعمة الله رفت از عالم ولی / درگه یکتای بی همتا گرفت