شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت / جانم فدای او که تمام جهان گرفت
این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت / داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت
گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال / بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت
نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب / شکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت
پیران روزگار چو می نوش می کنند / با محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت
مجنون اگر حکایت لیلی کند رواست / دیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت
سید چو دید بنده که هستم غلام او / بگشود او کنار و مرا در میان گرفت