شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت / جان فدا کن همچو ما گر وصل جانان بایدت
گر عطای شاه می خواهی گدائی کن چو ما / بندگی کن بر درش گر قرب سلطان بایدت
در سواد کفر زلفش نور ایمان رو نمود / ظلمت کفرش بجو گر نور ایمان بایدت
بایدت چون گوی گردیدن به سر در کوی دوست / گر ز دست پادشه انعام چوگان بایدت
آرزوی باده داری ساقی مستی طلب / با خضر همراه شو گر آب حیوان بایدت
گر هوای کعبه داری از بیابان رو متاب / رنج باید برد اگر گنج فراوان بایدت
جام جم شادی روی نعمت الله نوش کن / همدم ما شو دمی گر ذوق رندان بایدت