شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تبخال زده بر لب من خسته از آن است / گویی که چو من بر لب شیرین نگران است
صد بوسه زده بر لب من خسرو شیرین / چون دید که حال لب دل خسته چنان است
گر زانکه نزد بر لب من بوسه دل آرام / بر لعل لب ما تو بببین کاین چه نشان است
از اشک شکر بار من بوسه بسی داد / جوشیدن این لب همه شیرینی آن است