شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را به غیر او نبود التفات هیچ / زیرا که نیست جز کرم او نجات هیچ
خضر و هوای چشمه و آب حیات و ما / نبود به جز زلال وصالش حیات هیچ
ای جان همیشه شادی تو باد ورد دل / وی دل مباد جز غم عشقش دوات هیچ
هیچست این جهان و تو دل را در او مپیچ / وین بند پیچ پیچ مپیچان به پای هیچ
در حضرتی گریز که روحانیان قدس / جز حضرتش دگر نکند التفات هیچ
در عرصهٔ ممالک او هر دو کون پست / با ملک کبریائی او کاینات هیچ
سید تو جان بباز به عشقش که غیر او / شایسته نیست در دو جهان خونبهات هیچ