شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساقیی جام سوی ما آورد / نزد ما خوشتر است از ما ورد
چشم ما روشن است و روشن باد / کابرویی به روی ما آورد
عاشقان دُرد درد می‌ نوشند / این چنین درد کی خورد بی درد
عشق او مرد مرد می ‌جوید / مرد عشقش کجا بود نامرد
عقل اگر پند می ‌دهد مشنو / چه شنوی وعظ واعظ دم سرد
ساغر می مدام می نوشم / به ازین جام باده باید خورد
رند مستی که ذوق ما دریافت / آفرین خدا به سید کرد