شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک سر‌مستی مرا دامن کشانم می‌کشد / باز بگشوده کنار و در میانم می‌کشد
در کش خود می‌ کشد ما را به صد لطف و کرم / گه چنینم می‌نوازد گه چنانم می‌کشد
کی کشد ما را ، چو لطفش می‌کشد ما را به ناز / عاشق مست خرابم کش کشانم می‌کشد
از بلای عشق او چون کار ما بالا گرفت / از زمین برداشته بر آسمانم می‌کشد
می‌کشم نقش خیالش بر سواد چشم خود / زانکه این نقش خیال او روانم می‌کشد
جذبهٔ او می ‌رسد خوش می‌ کشد ما را به ذوق / در کشاکش اوفتادم چون دوانم می کشد
نعمت‌الله جمله عالم را به سوی خود کشید / جان فدای او که عشق او به جانم می‌کشد