شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان بی جانان تن بی جان بود / خوش نباشد جان که بی جانان بود
کنج دل گنجینهٔ عشق وی است / آنچنان گنجی در این ویران بود
چشم ما بسته خیالش در نظر / روشنی دیدهٔ ما آن بود
آفتابست او و عالم سایه بان / این چنین پیدا چنان پنهان بود
دل به دریا ده بیا با ما نشین / زانکه اینجا بحر بی پایان بود
دو نماید صورت و معنی یکی است / موج و دریا نزد ما یکسان بود
نعمت الله در خرابات مغان / دیدم او ساقی سرمستان بود