شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۴۸۷| ” میراثدار ادب پارسی “
عقل کل در عشق سرگردان بود / لاجرم دایم چنین حیران بود
چرخ می گردد به عشقش روز و شب / همچو این درویش سرگردان بود
خود گدائی را کجا باشد مجال / اندر آن حضرت که آن سلطان بود
نوش کن دُردی درد او مدام / زانکه دُرد درد او درمان بود
گنج عشق او بجو در کنج دل / گنج او کنج دل ویران بود
روی چون ماهان بود تازه مدام / هر که او امروز در ماهان بود
سید مستان ما دانی که کیست / آنکه دایم مست با مستان بود
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.