شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خون دل از دیده بر رو می رود / آبروی ما به هر سو می رود
جمع گشته قطره قطره آب چشم / همچو سیلی سوی هر جو می رود
می رود دل بر در میخانه باز / آفرین بر وی که نیکو می رود
جان به جانان ده که جانان جان تست / جان چه کار آید تو را چو می رود
در بیابان فنا مرد خدا / بی سر و پا خوش به پهلو می رود
آفتابست او و ما چون سایه ایم / می رویم آنجا روان کو می رود
نعمت الله می رود در راه تو / در پیش می رو که نیکو می رود