شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد / ملک دل بگرفت و جان ما به غارت می برد
خانمان ما به غارت برد و یک موئی نماند / هرچه با ما دید سر تا پا به غارت می برد
دور شو ای عقل از اینجا رخت خود را هم ببر / زانکه رخت هر که دید اینجا به غارت می برد
کیش او چون غارتست ترکش نگوید ترک مست / جان کند قربان و قربان را به غارت می برد
هرچه دید از نقد و جنس و زیر و بالا پاک کرد / این بلا هم زیر و هم بالا به غارت می برد
جان ما بادش فدا کو جان و هم جانان ماست / هر چه خواهد گو ببر هل تا به غارت می برد
سید ما صد بخارا را به غارت برده است / بوعلی چبود که او سینا به غارت می برد