شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک چشم مست او دلها به غارت می برد / جان فدای او که جان ما به غارت می برد
ملک دل بگرفت و نقد و نسیه را هر کس که دید / ترکتازی می کند آنها به غارت می برد
عاشقیم و ما به عشق او اسیر افتاده ایم / بنده فرمانیم اگر ما را به غارت می برد
گر دل ما می برد شکرانه اش بر جان ماست / جان رها کردیم دل را تا به غارت می برد
بر سر بازار اگر شخصی دکانی می نهد / دکه ویران می کند کالا به غارت می برد
فتنهٔ دور قمر بنگر که چون پیدا شده / آمده تنها و تنها را به غارت می برد
نعمت الله هر چه دارد در نهان و آشکار / یا به حکمت می ستاند یا به غارت می برد