شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۵۱۸| ” میراثدار ادب پارسی “
خوش بود گر این دوئی یکتا شود / آفتاب حسن او پیدا شود
غیر نور او نیاید در نظر / چشم ما از نور او بینا شود
آ چشم ما به هر سو شد روان / ِآید آن روزی که آن دریا شود
بحر می گوید به آواز بلند / آنکه او از ماست با مأوا شود
عارفی کَز هر دو عالم بگذرد / بر در یکتای بی همتا شود
در خرابات مغان رندی که شد / عاقبت سر دفتر غوغا شود
هر که بوسد آن لب شیرین او / همچو سید لاجرم گویا شود
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.