شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش بود گر این دوئی یکتا شود / آفتاب حسن او پیدا شود
غیر نور او نیاید در نظر / چشم ما از نور او بینا شود
آ چشم ما به هر سو شد روان / ِآید آن روزی که آن دریا شود
بحر می گوید به آواز بلند / آنکه او از ماست با مأوا شود
عارفی کَز هر دو عالم بگذرد / بر در یکتای بی همتا شود
در خرابات مغان رندی که شد / عاقبت سر دفتر غوغا شود
هر که بوسد آن لب شیرین او / همچو سید لاجرم گویا شود