شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر زمان عشقی ز نو پیدا شود / هر نفس جانی دگر شیدا شود
چون درآید در شمار عارفان / در سواد ملک دل غوغا شود
چون برآید آفتاب مهر او / جان و دل چون ذره ناپیدا شود
گر ز پیش دیده بردارد نقاب / چشم نابینای ما بینا شود
غرقه شو در بحر عشقش کز یقین / قطره با دریا شود دریا شود
دست با او در کمر بازی کند / کو به عشقش می برد بی پا شود
سید ما چون سخن گوید ز حق / نعمت الله این چنین گویا شود