شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار سرمست است و ما را می کشد / دوستان را بی سر و پا می کشد
آمد آن موج محیط عشق او / خوش خوشی ما را به دریا می کشد
می کشد ما را به میخانه مدام / خاطر ما هم به مأوا می کشد
در کش خود می کشد دلکش مرا / زان کشش جانم به آنجا می کشد
از بلا چون کار ما بالا گرفت / مبتلا را دل به بالا می کشد
هر کجا او می کشد ما می رویم / کشته ایم و حق تعالی می کشد
نعمت الله می رود دامن کشان / جذبه ای دارد که دلها می کشد