شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نیمشب ماه ما هویدا شد / گوئیا آفتاب پیدا شد
جان ما گرد بحر می گردید / خود در افتاد و غرق دریا شد
نور رویش به چشم ما بنمود / دیدهٔ ما تمام بینا شد
آمد و تخت دل روان بگرفت / پادشاه ممالک ما شد
عین اول خوشی تجلی کرد / در مرایا ظهور اسما شد
جام می را به همه گر آمیخت / بزم مستانه ای مهیا شد
ساز ما را به لطف خود بنواخت / نعمت الله به ذوق گویا شد