شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که او آشنای سلطان شد / گرچه جان بود عین جانان شد
هر که با ما نخورد جام شراب / به یقینم که او پشیمان شد
هر که در مجلسم دمی بنشست / شد یقینم که او پشیمان شد
این جهان را به نیم جو نخرد / آنکه یکدم حریف رندان شد
هر که جمعیتی ز خویش نیافت / دم آخر که شد پریشان شد
این دوئی محو گشت و عین یکی / این چنین آمد این چنان آن شد
بندهٔ اوست سید عالم / بر همه کاینات سلطان شد