شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۵۴۹| ” میراثدار ادب پارسی “
سنبل زلف او پریشان شد / حال جمعی نکو پریشان شد
باد با زلف او دمی دم زد / زلف او هم بر او پریشان شد
جمع بودیم از پریشانی / جمع ما مو به مو پریشان شد
گفت و گو در میان ما آمد / قصه از گفتگو پریشان شد
آن چنان جمع و این چنین جمعی / من ندانم که چون پریشان شد
زلف او مجمع دل ما بود / گرچه از ما و تو پریشان شد
نعمت الله به عشق زلف نگار / آمد و سو به سو پریشان شد
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.