شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۵۵۵| ” میراثدار ادب پارسی “
عشق او با جان ما پیوسته شد / زنده آمد دل از آن پیوسته شد
آب چشم ما به گلشن رو نهاد / غنچه گشت و خوش خوشی گلدسته شد
عشق سرمست است و می گوید سرود / عقل مخمور است از آن دل خسته شد
مرغ دل در دام زلف او فتاد / سر نهاد و مو به مو پابسته شد
تا به او پیوست جان من تمام / از همه کون و مکان خوش رسته شد
در دل من غیر او را راه نیست / خانهٔ خالی ورا در بسته شد
نعمت الله عاشقانه جان بداد / رند سرمست از جهان وارسته شد
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.