شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که او را خبر از اهل دلانش باشد / یاری اهل دلان در دل و جانش باشد
دردمندی که به جان دُردی دردش نوشد / راحت جان طلبی در دو جهانش باشد
آتش عشق دلم سوخت چنان داغی را / در قیامت چو بجویند نشانش باشد
دیدهٔ اهل نظر نور از او می یابد / این چنین نور چنان عین عیانش باشد
عاقل ار عشق ندارد بر ما آنش نیست / رند مستی طلب ای دوست که آنش باشد
هر گدائی که بود بر در سلطان دائم / همچو ما بر دو جهان حکم روانش باشد
نعمت الله بسی بندگی سید کرد / لاجرم منصب عالی چنانش باشد