شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلبر سرمست ما عزمی به دریا می کند / منع نتوان کردنش چون میل مأوا می کند
چشم ما پر آب کرده خوش نشسته در نظر / این عنایت بین که او با دیدهٔ ما می کند
آفتاب حسن او هر جا که بنماید جمال / هر چه آن پنهان بود چون نور پیدا می کند
چشم مردم دیدهٔ ما روشن است از نور او / این نظر صاحبنظر با چشم بینا می کند
در خرابات مغان مست خراب افتاده ایم / هر که دارد دولتی رغبت به آنجا می کند
کار دل از عشق بالائی چنین بالا گرفت / لاجرم جان عزیزان قصد بالا می کند
پادشاه است او و سید بندهٔ فرمان او / دلخوشست ارچه جفای جان شیدا می کند