شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کند / حاکم است و پادشاهانه امارت می کند
می کند ویران سرای عقل و بیخش می کند / آنگهی از لطف خود آن را عمارت می کند
جانفروشی می کند دل بر سر بازار عشق / سود می یابد در این سودا تجارت می کند
هر که دُرد درد عشق او به درمان می دهد / بی خبر در دین و در دنیا خسارت می کند
عشق سرمست است و درکوی مغان دارد وطن / می زند خوش چشمکی ما را اشارت می کند
خلوت ما قبلهٔ حاجات سرمستان بود / هر کجا رندیست می آید زیارت می کند
نعمت الله سرخوش است از عشق می گوید سخن / عقل کل تحصیل این لفظ و عبارت می کند