شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشق جانانم و جانم خروشی می کند / مستم و از مستیم خمخانه جوشی می‌ کند
خستگان عشق را ساقی شرابی می دهد / این دوا از بهر دُرد درد نوشی می کند
می دهد محمود ایاز خویش را تشریف خاص / پادشاهی این کرم با کهنه پوشی می کند
دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش / ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند
چون کنم اسرار دل با زاهد هشیار فاش / جان سرمستم هوای می فروشی می کند
گفتمش جامی بده گفتا بگیر اما خموش / جانم از ذوق این حکایت با خموشی می کند
نی حدیث نعمت الله می کند با عاشقان / ناله اش بشنو که از جان خوش خروشی می کند