شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۵۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند / ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد / میخانه را ندیده بزم خدا چه داند
حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند / از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند
از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست / هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند
گوید که ماجرائی با رند مست دارم / رندی که مست باشد او ماجرا چه داند
نوری که در دل ماست خورشید ذرهٔ اوست / هر بی بصر ز کوری نور و ضیا چه داند
سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله / اسرار پادشاهی مرد گدا چه داند