شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آتشی در دل است و جان سوزد / دل چنین سوخت جان چه سان سوزد
عشق او آتشی است جان سوزی / رشتهٔ شمع جان از آن سوزد
گوئیا عود مجمر عشقم / که مرا خوش در این میان سوزد
آتش عشق چون بر افروزد / عالمی را به یک زمان سوزد
آه دل سوز عاشقان بشنو / تا تو را دل به عاشقان سوزد
بر جگر داغ عشق او دارم / دلم از بهر این نشان سوزد
نام غیرش چو بر زبان آرم / آتش غیرتش زبان سوزد
سخن گرم من روان می خوان / که دل سوخته را روان سوزد
نعمت الله اگر چنین نالد / نفسش جملهٔ جهان سوزد