شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو نور دیده چشم من خیالش درنظر دارد / چنین مه رو که من دارم که در دور قمر دارد
بیا ای بلبل شیدا و این گلزار ما بنگر / به هر شاخی که بنشینی بسی گلهای تر دارد
خراباتست و ماسرمست و ساقی جام می بر دست / حریف ما بود رندی که او از ما خبر دارد
به سالوسی و زراقی بیاید عقل سر گردان / ز عشقم باز می دارد نمی دانم چه سر دارد
به نور روی او دیده منور گشت می بینم / چه خوش چشمی که نور او همیشه در نظر دارد
اگرچه ذوق هشیاری بهر حالی بود چیزی / ولیکن حال سرمستان ما ذوق دگر دارد
حضور نعمت الله را دو سه روزی غنیمت دان / که مهمان عزیز است و دگر عزم سفر دارد