شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می خمخانهٔ ما مستی دیگر دارد / هر که آید بر ما کام دلی بردارد
رند سرمست در این بزم ملوکانهٔ ما / از سر ذوق درآید خبری گر دارد
عشق و ساقی و حریفان همه مستند ولی / عقل مخمور ندانم که چه در سر دارد
لب بنه بر لب ما آب حیاتی می نوش / زانکه زان آب حیات این لب ما تر دارد
آفتابی است که از مشرق جان می تابد / نور او آینهٔ ماه منور دارد
قول مستانهٔ ما ملک جهان را بگرفت / این چنین گفته که در کاغذ و دفتر دارد
نعمت الله حریف من و سرمست و خراب / گر بگویم که کنم توبه که باور دارد