شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۶۲۵| ” میراثدار ادب پارسی “
پردهٔ دیدهٔ من نقش خیالت دارد / دل شوریدهٔ من شوق وصالت دارد
هر کجا ماه رخی در نظرم می آید / نیک می بینم و حسنی ز جمالت دارد
بینوائی که گدای سر کوی تو بود / بر سلاطین جهان جاه و جلالت دارد
جان فدا کردم و سر در قدمت افکندم / از چنین بندگ ای بنده خجالت دارد
ساقیا ساغر می ده که لبم بی لب جام / به سر جملهٔ مستان که سلامت دارد
برو ای عقل که من مستم و تو مخموری / توچه دانی که دل از عشق چه حالت دارد
نعمت الله سخنش آب حیاتی است روان / روح بخشد چه نصیبی ز زلالت دارد
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.