شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پادشاهی گدای او دارد / سلطنت بی نوای او دارد
هر کجا خسرویست در عالم / جان شیرین برای او دارد
نور دیده ز چشمش اندازم / دیگری گر به جای او دارد
مدتی شد که این دل مستم / عاشقانه هوای او دارد
جان فدای بلای بالایش / که دل من بلای او دارد
عشق مست است و جام می بر دست / عقل مسکین چه پای او دارد
نعمت الله با چنین نعمت / چشم جان بر عطای او دارد