شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۶۳۱| ” میراثدار ادب پارسی “
پادشاهی گدای او دارد / سلطنت بی نوای او دارد
هر کجا خسرویست در عالم / جان شیرین برای او دارد
نور دیده ز چشمش اندازم / دیگری گر به جای او دارد
مدتی شد که این دل مستم / عاشقانه هوای او دارد
جان فدای بلای بالایش / که دل من بلای او دارد
عشق مست است و جام می بر دست / عقل مسکین چه پای او دارد
نعمت الله با چنین نعمت / چشم جان بر عطای او دارد
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.